تبليغاتX
...ترا من چشم در راهم

...ترا من چشم در راهم

از هر دری سخنی

 

چه غريب!!!

با اينكه ساعت‌ها مثل دقيقه‌ تند تند مي‌گذرن اما...

روزها چرا اينقدر طولاني شدن؟!؟

انگار همين ديروز بود كه سال ۸۸ شروع شد!!!

 

پ.ن: عكس از عكاس!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت15:41توسط غریب آشنا | |

 

امروز می خواستم در مورد خودم بنويسم ، در مورد شما بگم ، در مورد ارتباطي كه داريم با هم يا نداريم شايد ...!

اولش مي‌خواستم بگم دوستي يه جور تعامل  ِ و لازمه‌ي تعامل خوب يك رابطه‌ست و رابطه‌ تا زماني استمرار داره كه دو طرفه باشه! مي‌خواستم بگم براي ديگران بايد همونقدر بخوايم كه براي خودمون مي‌خوايم اگر چه سخته. مي‌خواستم بگم اگه روزي از كسي خاطرتون رنجيد سعي نكنيد با "سكوت" حلش كنيد! دنياي ما آدما با هم خيلي فرق داره شايد مهمترين چيز در نظر ما امري عادي در نظر ديگري باشه!

مي‌خواستم بگم من هم عضوی از این اعضاي بنی آدمم که " ظاهراً  " در آفرینش زیک گوهرند.

مي‌خواستم بگم وقت عاشق بودن و معشوق شدن ، اول بايد برادريت رو ثابت كني بعداً به فكر گربه كُشي ِ دم حجله باشی!!!

مي‌خواستم بگم من اعتقاد دارم اگه قدر نعمتي رو دونستي خدا بهتر و بيشترش رو بهت مي‌ده و اگه قدر ندونستي اون رو ازت ميگيره!!!

مي‌خواستم بگم ، خيلي بيشتر از اينا بگم همه‌ي حرف دلم رو اما...

می ترسم مَثَل اون عالم بی عمل بشم!!

حالا شما بگید ...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت15:49توسط غریب آشنا | |

 

یکسال پیش در چنین روزی اولین پست برای وبلاگم ثبت شد.

خوب می دونم یکسال پیش در چنین روزی اگرچه باز "مشکل" بود اما...

"تعارض" عظیمی که امروز در آن قرار گرفتم نبود!

می خواهم خودم را به "او" بسپارم

تا تقدیری برایم رقم زنَد.

پ.ن : تعارض در دنیای "حقیقی" است نه "مجازی"

پ.ن : غروب دیگر تعارضی در میان نخواهد بود اما...

اثرش باقی خواهد بود شاید ...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت10:17توسط غریب آشنا | |

 

برگشتم اما...

هنوز نمی دونم چرا کبک سر خودش رو زیر برف میکنه!

تفاوت "صید" و "صیاد" رو هم ...

ماهي بيچاره در اوج صياد بودنش ، درست لحظه‌ي برداشتن طعمه‌ است كه صيد ميشه!

آره گاهي همون لحظه صیاد بودن ؛ در حقيقت صيد شدنه!

پ.ن : خوشحالم از اينكه چند روز پيش بار ديگه نغمه‌ي بارون رو از دل آسمون شنيدم. "شُكر"

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت9:35توسط غریب آشنا | |

جز يك استثناء هر وجودي را لازمه‌ي بودن، لاجرم آغاز آن است و هر آغازي را بي شك پاياني!

گاه پايان  ِ تجربت "وبلاگ نويسي" بنده نيز فرا رسيده!

مي‌روم اما...

زماني باز خواهم گشت كه بدانم :

اين روزها، صيد بودن بهتر است يا صياد و بدانم تفاوت اين دو را...

و بدانم كه چرا "كبك" سر خود را زير برف مي‌كند؟

و بدانم ...!!!

 

پ.ن : هميشه شاد باشيد و شاديتان پايدار

پ.ن : بدرود ...   

+نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت12:18توسط غریب آشنا | |

پیرو پست پیشین و دلتنگی های اخیر

چندین ساعت "خلسه" رو برای خودم تجویز کردم!

نشستن، رخ تو رخ "مانیتور" و شروع بازی محبوبم "ژنرال" همانا

فراغت از دنیای اطرافم همانا!

 پ.ن:

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت11:15توسط غریب آشنا | |

 

مدتي كه گذشت همونقدر از خودم خبر داشتم كه ديگران از من!

جواب " نيستي؟ "‌ها شده بود سئوال خودم!

بگذرم اما ...

بايد كه بگم ، دل تنگ خيلي چيزام :

نغمه بارون، بوي خاك و غرش آسمون ...

يا قدم زدن لب دريا ، نشستن رو سنگ‌هاي ساحل و گوش كردنِ صداي امواج!

شايد سفري به يه جاي خيلي دور ...

اصلاً دلم لك زده برا گرفتن چندتا عكس از اينجور لحظات!!

چقدر دلم مي‌خواد ساعت‌ها بشينم پاي كامپيوتر ، فقط "ژنرال" بازي كنم!!! 

يا به بهونه‌ي پست جديد وبلاگم ، خبري از دوستان بگيرم.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت14:49توسط غریب آشنا | |

 

خیلی وقت پیش یه جایی ، توی یه کتاب خوندم " کوپنی شاید " که :

سعی کنید وقت سئوال از خودتون از "چرا؟" استفاده نکنید اما... 

چرا؟!

به دلیل استفاده از " چرا" ذهن می پذیره که جواب این سئوال حتماً توی محیط و دنیای ِ خارجه نه توی ذهن و "خلاقیتش" رو از دست میده حتی ممکنه "ذهن" هیچ جوابی برای این سئوال پیدا نکنه!

 چرا هیچکس با من دوست نمیشه؟

چرا من پول ندارم؟

چرا این کار درست نمی شه؟

.

.

.  

پس باید به جای "چرا؟" از "چطور؟" استفاده کرد :

چطور می تونم دوستی، داشته باشم؟

چطور می تونم پول داشته باشم؟

چطور می تونم این کارم رو درست کنم؟

اون وقته که ذهن حتماً جوابی برای این سئوالات پیدا می کنه!

پ.ن: عکس از عکاس!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت14:33توسط غریب آشنا | |

 

همیشه تصور می کردم "زیباترین" گل ها رو

میشه جایی پیدا کرد که "آدم" های کمتری بهشون دسترسی دارن اما ...

چند روز پیش توی یه هوای "ابری" وسط یه "میدون" چشم خورد به این گل ها

دیدم تو "زیبایی" چیزی از گل های دیگه کم ندارن!

به خودم گفتم  هر چقدر "زیبا" :

توی این همه شلوغی و تردد ماشین ها و آدما ...

همه غرق در خودشون و افکارشون!

"کی" توجه می کنه به گل های توی میدون به درختای کنار خیابون!

 پ.ن : عکس از عکاس!

پ.ن : از گل های عزیز عذر می خوام که حق مطلب اونجور که باید ادا نشد!


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت0:2توسط غریب آشنا | |

 

گر خواهی به وصال خواسته ی خویش در آیی!

خواسته ات نمی دانم، گر نشان می خواهی؛ دمی به سخنانم گوش فرا دار:

باید که اول ، از خر "تردید" به زیر آیی!

 نقش زیبای این وصال در خاطرت خوش سازی

و از پس آن :

نعلین "نیت" بر پای "عزم" کرده ، کوله بار "تجربت" بر دوش

سوار بر مرکب "تلاش" در امتداد شاهراه "زمان"

و از دل کوه های "سختی" بگذری!

نه چندان دور ،در گوشه ای از سر آغاز این طریق

دیرینه دشمن تو ، "کاهلی" معوا دارد. 

به هوش باش گاه بر خورد با این بد "اژدها"

بي درنگ سپر "اراده" در پیش ِ خویش گیر تا از شعله های دهاندره "کسالتش" امان یابی.

دست سنگین "رخوت" بر پای مرکب تلاشت می پیچید که از حرکت باز ایستی...

و به اندک زمانی مرکبت را می بلعد و تو را در کام خویش فرو می برد!

بی تآمل شمشیر " تداوم " از نیام برکش ،و بر فرق وجودش فرو  آر .. 

چاره همین است گر خلاص می خواهی!

 

پ.ن : هنوز خیلی مونده تا "هدف"!

پ.ن : "کپی" نقش از نقاش (بر دل سنگی دیوار خانه)

پ.ن : عکس از عکاس

+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/29ساعت12:51توسط غریب آشنا | |